عنوان:
مادر
گفتم روز مادر مبارک...
و مرا بوسیدی
بهترین لحظه بود
دلنوشت:
_________________________________________________________________________________
مادر مرا هم با خودت به بهشت ببر
عنوان:
آجــــرکـــ الله
گـل هـمیـشـه بـهـارمـ
تــرنــم بـهــاریـــے
دورتــــ بــگــردم الهــے
الهـــے من بمیرم و غمت را نبینم
سـرت ســلامــت مهــد ــے جـان
عنوان:
هــو الــرئـوفـــــــــــــ
یکــ روزِِِـے
یک جایـــے
یکــ دفعهـ
از
غمتــــ
دورــے
تنهایـــے
از غـ ـ ـ ـ ـ ـمِ
مــادرتـــــ
محسنشـ
همسرشـ
بـمـیـرمـــــ
آنـوقـتـــ
خـونـمـــ
گردنتــــ
هـُجوم خالــے حضــورت .. هـــــای مے شـود مقــابــلِ هویِ متروکــَم ٬ و تــو تنـهــا انعـکـاسِ این اطــرافے
جـــــان مــادرت بـــیــا...
عنوان:
سر به زانوی بیسیمچی گذاشت و به خواب رفت
(نقل از: فریدون نعمتی)
قایق و بلم را که از ایفا پایین آوردیم وقت نماز شده بود. آقا مهدی وضو گرفت و به نماز ایستاد. ظاهرش سراپا خاکآلوده و آشفته بود. معلوم بود که خیلی خسته است. نای ایستادن نداشت و چشمهایش از بیخوابی بیاختیار بسته میشد. نماز را که تمام کرد به احد مقیمی* گفت: «احد! خیلی خستهام. کاش یک جایی بود که میتوانستم کمی بخوابم.» تا سخن آقا مهدی به پایان رسید من پیشدستی کردم و سنگر سه نفرهای را که در همان نزدیکی با سرنیزه و کلاه آهنی کنده بودیم، به احد نشان دادم.
آقا مهدی به سنگر که رسید سر به زانوی احد گذاشت و به خواب رفت. هنوز اندکی نگذشته بود که دوباره چشم باز کرد: «احد! خیلی سردمه! ببین میتوانی پتویی، چیزی پیدا کنی؟» یکی از بچهها بسرعت رفت و یک پتوی عراقی را آورد و به روی آقا مهدی کشید. آقا مهدی در گوشهای از سنگر، بیتکلف و بیادعا سر به زانوی احد مقیمی که از بیسیمچیهای خودش بود گذاشته و روی خاکها خوابیده بود. دوست داشتم مدتها بایستم و نگاهش کنم و او به جای همه ما آرام بخوابد. اگر کسی او را نمیشناخت باور میکرد که فرمانده لشکر عاشورا باشد؟ آیا باور میکرد کسی که پوتینهای پاره به پا و لباس خاکآلود به تن دارد و در خط اول نبرد، زیر آتش سنگین دشمن خوابیده است، فرمانده محبوب لشکر باشد؟
رفته رفته بر شدت آتش دشمن افزوده میشد و گلولههای خمپاره در اطراف ما به زمین میخوردند. خدا خدا میکردم آقا مهدی از خواب بیدار نشود و بتواند کمی استراحت کند. میدانستم چند روزی است نخوابیده است و در روزهای آینده هم سرش آنچنان شلوغ خواهد بود که فرصت خوابیدن نخواهد داشت. میبایست او در روزهای آینده، لشکر عاشورا را برای نبردی عاشورایی آماده میکرد. در همین فکرها بودم که زوزه گلولهای برخاست؛ همگی سر را دزدیدیم و خمپاره فرود آمد. سنگر تکانی خورد و گرد و خاک به هوا بلند شد. محل اصابت خمپاره فاصله اندکی با سنگر ما داشت. گرد و خاک که خوابید، آقا مهدی را دیدم که بیدار شده است. ساعت را نگاه کرد، باورش نمیشد که بیش از ۳ - ۲ ساعت خوابیده باشد.
ساعت ۲ بعد از نصفه شب است که آقا مهدی سراغ جمشید نظمی را میگیرد. به دنبال فرمانده گردان سید الشهداء (ع) میروم. آقا جمشید در سنگر دیگری است. پیدایش میکنم و پیام آقا مهدی را میرسانم. به سرعت خود را به کنار آقا مهدی میرساند.
- آقا مهدی چه فرمایشی دارید؟
- جمشید! حالا وقت گذشتن از دجله است. اگر حالا به آنسوی آب نرویم فردا دشمن به این طرف میآید و نمیگذارد که ما اینجا باشیم.
آقا جمشید نیروهایی را که از سه گروهانِ گردان مانده است سازماندهی و آماده گذشتن از آب میکند. قایقی که آقا مهدی آورده است به آب انداخته میشود و تعدادی از نیروهای گردان سوار میشوند و از آب عبور میکنند.
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۶۴ - ۱۶۲)
* «احد مقیمی» در کربلای ۵ به شهادت رسید.
عنوان:
بهار
نیست
با این که
بهار آمده
.............................................................................................................................................
دلتنگیهایمان روح فرسا
عنوان:
داستان انتظار...
آخر مرا میکشد
ببین کی گفتم
پ.ن
..........................................................................................................................................
تا کی باید این جمعه ها را شنبه کنم
تا کی باید شنبه را پنج شنبه کنم
به امبد دیدنت
عنوان:
داستان انتظار ...
اولین جمعه
و باز
نیامد
عنوان:
سر کمه برای رهبر...
عنوان:
داستان انتظار ...
آخرین جمعه سال است
کجایی آقا؟؟؟
باورم نمیشود که نود را بدون تو نودو یک میکنیم...
پ.ن
.........................................................................................................................................
این جشن ها و عید ها برای من آقا نمیشود ....
با تمام شدن اسفند
بهار نمیشود
با سبز شدن زمین و شکوفه درختان
بهار نمیشود
با آمدن فروردین و اردیبهشت
بهار نمیشود
و تو اگر نیایی آقا...
بهار نمیشود
عنوان:
وصیت شهید همت به امیران ارتش چه بود
ظهر بود، همه فرماندهان، بسیجی و سپاهی و ارتشی، بعد از یک جلسه عملیاتی داخل پادگان
سرپل ذهاب، نماز و نهار، شهید حاج همت، شهید باکری، شهید صیاد شیرازی، سرداران سپاه
عشق همه حضور داشتند.
نشست، بسم الله؛ لقمه اول را که گذاشت توی دهانش، به حاج همت گفت: حاجی پارتی بازی می
کنی ها...
دست تکان می دهی و رد می شوی.
شوی، بهشان خسته نباشید می گوئی، بعد سوار ماشین می شوی و آرام آرام، از کنارشان با
لبخند، دست تکان می دهی و می روی.
سپاهی در ادامه گفت: من وصیت می کنم _ کوچکتر از آن هستم که نصیحت کنم. بعد رو به جمع
کرد، لبخندی شیرین تر، قدری بلندتر گفت: آقا، به ایست بازرسی بسیجی که رسیدی، محکم ترمز
بزن.
دوره تخصصی آموزش دژبانی، که در ایست بازرسی، اول ایست بدهند، بعد تیرهوائی، بعد اگر توجه
نکرد، لاستیک ماشین را هدف بگیرند، آموزش دیدند که هدف را دقیقآ «زنده» از ماشین پیاده کنند.
